همه ای خاطره ها رو دوره کن مثل من امشب......تو بخواب من تنها نازنین سر بزن امشب
شب هر شب یه دل سیر خالی از بغض تو میشم.......عکستو بغل میگیرم اخ جات خالیه پیشمترنم
دست من نیست اگه دستم همش از تو مینویسه.....اگه دلتنگمو چشمم هر شب از یاد تو خیسه
همه ای خاطره هارو.................
برچسب ها:
سینه می سوزانی ای دل چو می آغازی سخن
بس کن این شب ناله ها رو از چه خواهی رنج من
جرم و تقصیر از تو بود از یار دیرین بد نگو
هر چه کرد آن یار شیرین با تو ناز شصت او
هرزه گی کردی سزای هرزگی رسوایی است
حاصل رنگ و ریا در عاشقی تنهایی است
از بهشت وصل جانان دوزخ غم ساختی
**** رنجور من در التهاب انداختی
درکفت بود آنچه عمری آرزو می داشتی
پرنیان بنهادی و باغ کتان برداشتی
ای دل دیوانه بشنو این مرام زندگیست
اوکه گریان کرد چشمی را نصیبش خنده نیست
وصف گل رویان شنیدی پا زسر نشناختی
عیش نااهلان گزیدی تا گل خود باختی
در پس و پیشت گل خوش عطر و بو بسیار بود
آن گلی کز جور تو پژمرده می شد یار بود
همچون شاهین بر سه تیغ قله ها پر می زدی
مسخ موشی گشتی و از قله پایین آمدی
با همه خردی زتو آرامش وشادی ربود
آنچه پایینت کشید از قله ها نفس تو بود
در خم بیراه از خود پشت پا خوردی دریغ
رفت و عمری و ندیدی از کجا خوردی دریغ
هر نگاهی محرم دیدار روی یار نیست
هر دلی در عاشقی خوشدست و شیرینکار نیست
یاد باد آن روزگار ای دل که یاری داشتی
در میان باده نوشان اعتباری داشتی
از گذرها می گذشتی خیره سر هنگام جو
روز و شب با یار یکدل می نشستی روبرو
هالیا هالیا بی های وهویی آن سرافرازی چه شد
یار را بازی گرفتی آخر بازی چه شد
این زمان دیگر سر تو با گریبان آشناست
هر دلی ارزان فروشد یار اورا این سزاست
اعتبار هر دلی درخوبی دلدار اوست
آبروی هر کسی در آبروی یار اوست
گفته بودم با تو رسم عاشقی اینگونه نیست
پیش یار از دیگری افسانه گفتن خیرگی ست
گفته بودم با تو ای دیوانه بس کن سرکشی
بس نکردی سرکشی اکنون اسیرآتشی
شب سحر شد بامداد آمد تو می نالی هنوز
نوش جانت زهر حسرت ای دل رسوا بسوز
ترنم
برچسب ها:
برچسب ها:
غافل از آنیم که کج میرویم
کعبه به دیدار خدا میرویم
او که همین جاست کجا میرویم؟؟

برچسب ها:
روزی دختری از پسری که عاشقش بود پرسید :چرا مرا دوست داری …؟ چرا عاشقم هستی …؟ پسر گفت :نمی توانم دلیل خاصی را بگویم اما از اعماق قلبم دوستت دارم …دختر گفت :وقتی نمی توانی دلیلی برای دوست داشتن پیدا کنی چگونه می توانی بگویی عاشقم هستی .!.!.؟ پسر گفت :واقعا دلیلش را نمی دانم اما می توانم ثابت کنم که دوستت دارم …دختر گفت : اثبات.!.!.؟ نه من فقط دلیل عشقت را می خواهم …شوهر دوستم به راحتی دلیل دوست داشتنش را برای او توضیح می دهد…اما تو نمی توانی این کار را بکنی …پسر گفت :خوب … من تو رو دوست دارم …چون … زیبا هستی…چون… صدای تو گیراست …چون… جذاب و دوست داشتنی هستی…چون … باملاحظه و بافکر هستی …چون … به من توجه و محبت می کنی …تو را به خاطر لبخندت … دوست دارم …به خاطر تمامی حرکاتت… دوست دارم …دختر از سخنان پسر بسیار خشنود شد …
چند روز بعد …دختر تصادف کرد و به کما رفت…پسر نامه ای را کنار تخت او گذاشت…نامه بدین شرح بود …:عزیز دلم …تو رو به خاطر صدای گیرایت دوست دارم …اکنون دیگر حرف نمی زنی …پس نمی توانم دوستت داشته باشم …دوستت دارم …چون به من توجه و محبت می کنی …چون اکنون قادر به محبت کردن به من نیستی…نمی توانم دوستت داشته باشم…تو را به خاطر لبخندت و تمامی حرکاتت دوست دارم …آیا اکنون می توانی بخندی …؟ می توانی هیچ حرکتی بکنی …؟ پس دوستت ندارم …اگر عشق احتیاج به دلیل داشته باشد…در زمان هایی مثل الان…هیچ دلیلی برای دوست داشتنت ندارم…آیا عشق واقعا به دلیل نیاز دارد …؟ نه هرگز … و من هنوز دوستت دارم …
برچسب ها:
ترنم
برچسب ها:
جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ
بــَــرایــَــم پــُــرنــمـــی کــــنــد …
راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:
” دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد ”
برچسب ها:

